![]() |
![]() |
|
| Business, Management, Culture |
|
در سفری که امسال با دانشجویان و اساتید و کارکنان دانشکده کارآفرینی به شمال رفتیم، این داستان واقعی را دوستم مهدی کولوبندی تعریف کرد: در یکی از ایستگاه های متروی تهران، اگر اشتباه نکنم خط میرداماد روزی یک پیرمرد وارد واگن مخصوص بانوان شد و روی صندلی نشست. این حرکت وی با اعتراض رو به رو شد و بانوان از وی خواستند که به واگن بغلی که آقایان در آن بودند نقل مکان کند. اما پیرمرد از جایش تکان نمی خورد و فقط می گفت: من می خواهم بروم میرداماد! مسئولین و نگهبانان ایستگاه مترو نیز از راه رسیدند و از پیرمرد خواهش کردند تا از واگن ویژه بانوان خارج شود. اما پیرمرد هیچ جوره کوتاه نمی آمد و فقط تکرار می کرد: من می خواهم بروم میرداماد! بالاخره پس از اینکه پیرمرد یک تنه باعث چند دقیقه تاخیر مترو شده بود، شخص مدیر ایستگاه از راه رسید. این مدیر وقتی به محل واگن بانوان رسید به سادگی از پیرمرد پرسید: پدر جان چه مشکلی پیش آمده؟ و پیرمرد در جواب گفت: من می خواهم بروم میرداماد! مدیر به راحتی پاسخ داد: خب پدر جان این واگن نمی ره میرداماد، واگن بغلی میره میرداماد! و پیرمرد از جا بلند شد و به واگن بغلی رفت. نکته: این وبلاگ به اینجا منتقل شده است. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 26 خرداد1387ساعت 11:45 قبل از ظهر توسط محمد كيهانی |
|
|
پیتر دراکر (تولد: ۱۹۰۹ وفات: ۲۰۰۵) امروزه به عنوان یکی از بزرگان مدیریت شناخته می شود. در پاییز ۱۹۴۳ که او هنوز زیاد معروف نبود و فقط یک کتاب نوشته بود (Future of Industrial Man) شخصی از شرکت بزرگ جنرال موتورز (General Motors) با او تماس گرفت و او را دعوت به مطالعه این شرکت نمود. این دعوت منجر به این شد که پیتر دراکر ۱۸ ماه در داخل مجموعه جنرال موتورز مستقر شد و به مشاهده و مطالعه نحوه کار این شرکت پرداخت. از اینجا بود که پیتر دراکر وارد رشته مدیریت شد. در سال ۱۹۴۶ دراکر در کتاب «Concept of the Corporation» نتایج مطالعات خود در جنرال موتورز را چاپ کرد. این کتاب از جمله بهترین و تأثيرگذارترين آثار وی محسوب میشود. اما معمولا در این گونه کتاب ها دراکر درباره مطالب شخصی و خصوصی تر زیاد چیزی نمی نوشت. او تنها در یک کتاب به نوشتن مطالب شخصی پرداخت. این کتاب که «Adventures of a Bystander» نام دارد به گفته خود وی و بسیاری از خوانندگانش از جمله من، زیباترين و دوست داشتنی ترين كتابش است. در یکی از فصل های این کتاب دراکر به روایت مطالب ناگفته و شخصی تر از دورانش در جنرال موتورز می پردازد. اینطوری که دراکر در آن کتاب از مدیرعامل آن زمان جنرال موتورز، آلفرد اسلون (Alfred Sloan) و سایر مدیران ارشد این شرکت بزرگ تعریف می کند، آنها مردانی بسیار ماهر و بزرگوار بوده اند که دراکر را تحت تأثیر قرار دادند. در این کتاب دراکر شخصیت بسیاری از آنها را تشریح می کند. این کتاب دراکر به فارسی هم ترجمه شده است و فقط از همین فصل داستان های بسیار جالبی می توان از آن بازگو کرد مانند اینکه چگونه آلفرد اسلون به خاطر مشکل شنوایی اش یک ابزار مدیریتی فوق العاده پیدا کرده بود و یا اینکه روابط با مزه جنرال موتورز با اتحادیه کارگران چگونه بود و یا داستان فهرست دخترانی که روی کاغذ به یکی از مدیران داده شد برای ازدواج و... اما یک روایت مختصر در این فصل از این کتاب هست که هرگز فراموش نخواهم کرد. امروز ناگهان احساس کردم که دوست دارم این داستان را با خوانندگان این وبلاگ در میان بگذارم. آن هم با ترجمه و روایت خودم. شاید به این دلیل که چند روزی است که شدیدا تحت تأثير عکسی از جسد سوزانده شده یک فاحشه در ایران قرار گرفته ام.
در آن سال ها (حدود ۱۹۴۴) شرکت جنرال موتورز ستاره کسب و کار آمریکا بود. سهام آن طلایی محسوب می شد و همیشه سود آور بود. این شرکت بزرگ علاوه بر تولید ماشین برای تولید تجهیزات نظامی نیز به ارتش کمک می کرد. در آن زمان آمریکا درگیر جنگ جهانی دوم بود و نیاز به این تجهیرات بسیار زیاد بود. در عین حال مقدار زیادی از نیروی کار به جنگ رفته بودند و نیروی کار کافی برای تولید در کشور یافت نمی شد. نیک دریستات (Nick Dreystadt) یکی از مدیران فوق العادهای بود که دراکر شناخت. منشی او همیشه در کمد دفترش یک جفت کفش اضافی نگهداری می کرد چون خیلی وقت ها پیش می آمد که دریستات با کفش های لنگه به لنگه سر کار حاضر می شد. در جنرال موتورز او را به عنوان کسی می شناختند که یک تنه پردرآمدترین بخش جنرال موتورز (کادیلاک) را از مرگ نجات داده بود و از نو ساخته بود. اگر در سن ۴۸ سالگی بر اثر سرطان فوت نمی کرد به احتمال زیاد مدیرعامل شرکت می شد. او کسی بود که وقتی مدیر میانی بود بدون اجازه وسط جلسه مدیران ارشد پرید و التماس کرد ۱۰ دقیقه به او وقت بدهند. مدیران ارشد داشتند تصمیم می گرفتند که بخش کادیلاک را از شرکت حذف کنند ولی دریستات برنامه ای برای نجات آن ارائه داد. او اشاره کرد که در بازار خاص سیاهپوستان ثروتمند کادیلاک نماد موقعیت اجتماعی آنها است و به دلیل اینکه این افراد در آن زمان دسترسی به نمادهای اجتماعی دیگر مانند خانه ها و هتل های مجلل نداشتند، خریدن کادیلاک تنها راه آنها برای اظهار بزرگی بود. اما شاید بزرگترین خصیصه دریستات احترامی بود که او برای کارمندان قائل بود. این موضوع در یک روایت جالب از دراکر دیده می شود. دریستات بدون توجه به توصیه های مدیریت ارشد، یکی از پرخطرترین پروژه های ارتش را قبول کرد و تصمیم گرفت یک قطعه حساس نظامی را در کادیلاک تولید کند. همه می دانستند که این کار نیاز به مکانیک های بسیار متخصص دارد. در آن زمان هیچ نیروی کاری در دیترویت (Detroit) پیدا نمی شد چه برسد به مکانیک های بسیار متخصص! دریستات می گفت «این کار باید انجام شود. و اگر ما در کادیلاک نتوانیم، چه کسی می تواند؟». در آن زمان تنها نیروی کاری که در خیابان های شهر پیدا می شد فاحشه های سیاهپوست بودند. بنابراین دریستات حدود ۲۰۰۰ تن از آنها را استخدام کرد! او می گفت: «اما مدیران خانه های فساد را هم استخدام کنید، آنها می دانند چطوری این خانم ها را مدیریت کنند». بیشتر این خانم ها سواد خواندن نداشتند در حالی که کار آنها نیاز به خواندن دستورالعمل های بلندبالا داشت. دریستات گفت «وقت نداریم به آنها خواندن یاد بدهیم» بنابراین خودش رفت پای میز کار آنها و به شخصه چند عدد از دستگاه ها را ساخت تا مراحل کار را کامل یاد بگیرد. وقتی یاد گرفت یک دوربین آورد و از تمام مراحل فیلمبرداری کرد. او قسمت های مختلف فیلم را روی یک پروژکتور قرار داد و با یک نمودار جریان آنها را به هم متصل کرد. در این جریان کار یک چراغ قرمز روشن می شد که به کارگر نشان بدهد که چه کاری را انجام داده است، و یک چراغ سبز نشان می داد که در مرحله بعدی چه کاری را باید انجام دهد. یک چراغ زرد نیز نشان می داد که قبل از مرحله بعد باید مراقب چه چیزهایی باشد. این روش کار سال ها بعد در بسیاری از کارخانه ها استاندارد شد ولی کمتر کسی می داند که نیک دریستات آن را اختراع کرد، و کمتر کسی می داند به چه دلیل. در کمتر از چند هفته این نیروهای بی سواد و بی تخصص، کاری بهتر و سیرعتر از آنچه قبلا مکانیک های بسیار متخصص انجام می دادند ارائه کردند. اما در سرتاسر شرکت و شهر دیترویت این بخش از مجموعه کادیلاک مورد تمسخر و توهین قرار گرفت و بعضاْ خانه فساد جنرال موتورز نام گذاشته می شد. دریستات فورا در مقابل این اتهامات واکنش نشان داد: «این خانم ها همکاران من و شما هستند. آنها خوب کار می کنند و برای کارشان احترام قائل اند. گذشته شان هر چه که باشد، آنها شایسته همان احترامی هستند که به سایر همکارانتان می گذارید.» اما در آن زمان اتحادیه کارگران صنعت خودرو بیشتر متشکل از سفیدپوستان مذهبی و بنیادگرا بود که حتی خانم های سفیدپوست را نیز دوست نداشتند سر کار ببینند، چه برسد به فاحشه های سیاهپوست! آنها به شرکت فشار آوردند که وعده بدهد که وقتی نیروهای کار از جنگ برگشتند، این خانم ها را اخراج کند. با وجود فشارهای زیاد و بد و بیراه های فراوان که نثار او می کردند، دریستات تلاش می کرد تا حداقل تعدادی از خانم ها را سر کار نگه دارد. او می گفت «برای اولین بار در زندگی شان، این بیچاره ها دستمزد درست و حسابی می گیرند، شرایط کاری معقول دارند و حق و حقوقی دارند. و برای اولین بار آبرو و عزت نفس پیدا کرده اند. این وظیفه ما است که آنها را از طرد و نفرت دوباره نجات دهیم». هنگامی که جنگ پایان یافت و نیروها برگشتند، خانم ها اخراج شدند و بسیاری از آنها اقدام به خودکشی کردند. نیک دریستات در دفتر کارش نشسته بود و سرش را در دستانش گرفته بود و در حالی که اشک در چشمانش داشت می گفت «خدا من را ببخشد، من در نجات این بندگان خدا ناکام ماندم». نکته: این وبلاگ به اینجا منتقل شده است. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 18 خرداد1387ساعت 4:37 بعد از ظهر توسط محمد كيهانی |
|
|
رشته کارآفرینی در بسیاری از کشورهای جهان به عنوان یک رشته دانشگاهی تدریس می شود. حداقل در بسیاری از دانشگاه های معتبر آمریکا و کانادا که شخصاْ تعداد زیادی از آنها را مرور کرده ام رشته کارآفرینی در تمام سطوح لیسانس (مانند اینجا، اینجا و اینجا)، فوق لیسانس، و دکترا پیدا می شود. در بعضی جاها رویکرد عملی تر است و در بعضی دیگر نظری تر است. در مقطع دكترا رویكرد نظری است و در مقاطع لیسانس و فوق لیسانس بار عملی بیشتری دارد. در بسیاری از دانشگاه ها مراكز مختلفی مخصوص كارآفرینی وجود دارند كه بسیاری از آنها مراكز تحقیقاتی و مطالعاتی هستند كه به مطالعه علم كارآفرینی می پردازند (مانند اینجا، اینجا و اینجا). چیزی شبیه به دانشكده كارآفرینی در آمریكا و كانادا كم هست ولی هست (مانند اینجا و اینجا) ولی در استرالیا و جاهای دیگر پیدا می شود و در اروپا زیاد هست (نتایج این جستجو را ببینید). به هر حال به نظر من بحث بر سر اینكه آیا رشته كارآفرینی اصلاً معنی می دهد یا نه دیگر زیاد بحث مهمی نیست و جوابش به اندازه كافی روشن است. اینكه آیا باید به شكل یك دانشكده جدا باشد یا نه هم سوال زیاد مهمی نیست. مهم این است كه لازم است در ایران به آن بپردازیم. اما همین كه خارجی ها این رشته را دارند نوع آموزش كارآفرینی در ایران را توجیه نمی كند. باید بررسی بیشتری بشود روی این موضوع كه چه انواعی از آموزش كارآفرینی در ایران لازم است و هر نوع در كجاها باید ارائه شود. نکته: این وبلاگ به اینجا منتقل شده است. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 8 خرداد1387ساعت 2:3 قبل از ظهر توسط محمد كيهانی |
|
|
این روزها وقت انتخاب رشته کارشناسی ارشد است و بسیاری از دوستان به دنبال اطلاعاتی درباره رشته کارآفرینی می گردند. این وبلاگ تا به حال در این زمینه پیشرو بوده است. در همین راستا یک متن ۱۶ صفحه ای آماده کرده ام که دوستان می توانند برای آگاهی بیشتر درباره کارآفرینی و رشته آن در ایران از آن استفاده کنند: توضیحاتی درباره زمینه علمی کارآفرینی و رشته کارآفرینی در ایران - کیهانی (۱۳۸۷) - پیوند مستقیم گفتارهایی از این متن را در ادامه می آورم
میتوان گفت اگر رشتههای ديگر مديريت به بررسی سازمانهای موجود می پردازند، رشته كارآفرينی به بررسی پديد آمدن سازمانها میپردازد. در پاسخ به اتهامات مبنی بر اينكه كارآفرينی به عنوان يك رشته هيچ چيز جديدی ندارد كه در رشتههای ديگر مورد مطالعه قرار نگيرد، اسكات شين و سانكاران ونكاتارامان مقالهاي نوشتند كه اين مقاله بسيار به تثبيت علم كارآفرينی به عنوان يك رشته مستقل كمك كرد. يك تقسيمبندی خوب براي درك رابطه كارآفرينی با آموزش چنين است: آموزش از طريق كارآفرينی، آموزش برای كارآفرينی، و آموزش درباره كارآفرينی. میتوان گفت كه كارشناسی ارشد كارآفرينی در ايران ميان آموزش «برای» كارآفرينی و آموزش «درباره» كارآفرينی هنوز مسير مشخصی را در پيش نگرفته است و عناصری از هر دو نوع آموزش در آن ديده می شود. اما روش مناسب برای جذب دانشجو، برنامه درسی لازم، اساتيد مورد نياز، و تسهيلات لازم براي اين دو مسير به كلي با هم فرق ميكنند. يك سؤال بسيار متداول در ميان افرادی كه می خواهند براي ورود يا عدم ورود به رشته كارآفرينی تصميمگيری كنند اين است كه آينده كاری اين رشته چگونه است؟ در پاسخ به اين سؤال برخی از افراد اشاره میكنند كه اين سؤال اشتباهی است چرا كه كارآفرين قرار نيست كار گير بياورد، او خودش كسب و كار راهاندازی میكند. امّا اين انتقاد تنها وقتی وارد است كه «آموزش برای كارافرينی» را در نظر بگيريم. افرادي كه قرار است «آموزش درباره كارآفريني» ببينند كاملاً حق دارند كه چنين سؤالی بپرسند. اتفاقاً آموزشی كه هماكنون در ايران و در دانشگاه تهران وجود دارد بيشتر نزديك به آموزش «درباره كارآفرينی» است. برخی از فرصتهای كاری برای افرادی كه درباره كارآفرينی دانش اندوختهاند در زمینه هایی مانند آموزش، پژوهش، تهیه محتوا، مشاوره کارآفرینی، کارآفرینی سازمانی، مشاوره سرمایه گذاری، سیاست گذاری و قانونگذاری یافت می شود. نکته: این وبلاگ به اینجا منتقل شده است. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 4 خرداد1387ساعت 3:11 قبل از ظهر توسط محمد كيهانی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
اين وبلاگ را زماني شروع کردم که دانشجوی ليسانس رياضی کاربردی بودم و به تدریج به سمت علم مدیریت و کسب و کار حرکت می کردم. از آن زمان تا کنون خیلی اتفاقات افتاده است ولی این وبلاگ همچنان باقی است. تمام مدتی که در زمینه مشاوره مدیریت در ایرن فعالیت می کردم و تمام مدتی که برای کنکور کارشناسی ارشد آماده می شدم و تمام مدتی که مشغول تحصیل در رشته کارشناسی ارشد مدیریت کارآفرینی بودم به نوشتن در این وبلاگ ادامه دادم. بعضی وقت ها سیر تکاملی دیدگاه ها و آموخته هایم در طول زمان مشهود است. در حال حاضر مشغول تحصیل در دوره دکترای مدیریت راهبردی در دانشکده کسب و کار شولیک، دانشگاه یورک کانادا هستم. به دلیل فشردگی زیاد کارهای علمی، کمتر فرصت وبلاگنویسی دارم اما سعی می کنم همچنان بنویسم.
|
| آرشیو موضوعی |
|
كنكور و رشته مديريت و MBA كارآفريني و رشته مديريت كارآفريني |
|
RSS
|