![]() |
![]() |
|
| Business, Management, Culture |
|
ديدگاه اوّل:
ما دو نوع كارمند داريم. نوع اوّل آدم هايي متخصّص هستند كه كارشان را خوب بلدند و حسابي هم اهل كارند. ميآيند در سازمان كارشان را مي كنند و پولشان را مي گيرند. اگر هم زماني ديگر براي آنها كار نبود خودشان مي روند و جاي ديگر كار پيدا مي كنند. نوع دوّم آدم هايي هستند كه مي آيند مي چسبند به سازمان و از همان اوّل مي خواهند بدانند سازمان براي رشد و ارتقاء آنها در طي ۳۰ سال آينده چه برنامه اي دارد؟ اينها حتي اگر هم ديگر كاري براي آنها نباشد، هميشه سعي مي كنند حضور خودشان را توجيه كنند تا به استفاده خود از حقوق و مزاياي سازمان ادامه دهند.
ديدگاه دوّم: ما دو نوع كارمند داريم نوع اوّل آدم هاي فرصت طلبي هستند كه تا وقتي حقوق و مزاياي خوب مي گيرند در سازمان مي مانند ولي به محض اينكه در جاي ديگر پيشنهاد بهتري به آنها بشود سازمان را ترك مي كنند و با اين كار به سازمان ضربه مي زنند. نوع دوّم آدم هاي وفاداري هستند كه احساس مسئوليت و تعهد نسبت به سازمان دارند. اينها با دريافت پيشنهادات ديگر به راحتي سازمان را ترك نمي كنند و تخصص و تجربه خود را از سازمان خارج نمي كنند. سازمان نيز بايد براي آنها مسير شغلي مناسب در نظر بگيرد و افق پيشرفت مداوم در درازمدّت را پيش روي آنها قرار دهد.
نظر شما چيست؟ نکته: این وبلاگ به اینجا منتقل شده است. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 27 آذر1384ساعت 0:45 قبل از ظهر توسط محمد كيهانی |
|
|
اين داستان را چند سال پيش، يكي از دوستان عزيزم به نام علي قصّاب، معلّم رياضي و داراي مدال نقره جهاني در مسابقات رياضي برايم تعريف كرد:
یك دانشجو برای ادامه تحصیل و گرفتن دکترا همراه با خانواده اش عازم استرالیا شد. در آنجا پسر كوچکشان را در یک مدرسه استرالیایی ثبت نام کردند تا او هم ادامه تحصیلش را در سیستم آموزش این کشور تجربه کند. روز اوّل كه پسر از مدرسه برگشت، پدر از او پرسيد: پسرم تعريف كن ببينم امروز در مدرسه چي ياد گرفتي؟ پسر جواب داد: امروز درباره خطرات سيگار كشيدن به ما گفتند، خانم معلّم برايمان يك كتاب قصّه خواند و يك كاردستي هم درست كرديم. پدر پرسيد: رياضي و علوم نخوانديد؟ پسر گفت: نه روز دوّم دوباره وقتي پسر از مدرسه برگشت پدر سؤال خودش را تكرار كرد. پسر جواب داد: امروز نصف روز را ورزش كرديم، ياد گرفتيم كه چطور اعتماد به نفسمان را از دست ندهيم، و زنگ آخر هم به كتابخانه رفتيم و به ما ياد دادند كه از كتاب هاي آنجا چطور استفاده كنيم. بعد از چندين روز كه پسر مي رفت و مي آمد و تعريف مي كرد، پدر كم كم نگران شد چرا كه مي ديد در مدرسه پسرش وقت كمي در هفته صرف رياضي، فيزيك، علوم، و چيزهايي كه از نظر او درس درست و حسابي بودند مي شود. از آنجايي كه پدر نگران بود كه پسرش در اين دروس ضعيف رشد كند به پسرش گفت: پسرم از اين به بعد دوشنبه ها مدرسه نرو تا در خانه خودم با تو رياضي و فيزيك كار كنم. بنابراين پسر دوشنبه ها مدرسه نمي رفت. دوشنبه اوّل از مدرسه زنگ زدند كه چرا پسرتان نيامده. گفتند مريض است. دوشنبه دوّم هم زنگ زدند باز يك بهانه اي آوردند. بعد از مدّتي مدير مدرسه مشكوك شد و پدر را به مدرسه فراخواند تا با او صحبت كند. وقتي پدر به مدرسه رفت باز سعي كرد بهانه بياورد امّا مدير زير بار نمي رفت. بالاخره به ناچار حقيقت ماجرا را تعريف كرد. گفت كه نگران پيشرفت تحصيلي پسرش بوده و از اين تعجّب مي كند كه چرا در مدارس استراليا اينقدر كم درس درست و حسابي مي خوانند. مدير پس از شنيدن حرف هاي پدر كمي سكوت كرد و سپس جواب داد: ما هم ۵۰ سال پيش مثل شما فكر مي كرديم. نکته: این وبلاگ به اینجا منتقل شده است. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 12 آذر1384ساعت 6:54 بعد از ظهر توسط محمد كيهانی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
اين وبلاگ را زماني شروع کردم که دانشجوی ليسانس رياضی کاربردی بودم و به تدریج به سمت علم مدیریت و کسب و کار حرکت می کردم. از آن زمان تا کنون خیلی اتفاقات افتاده است ولی این وبلاگ همچنان باقی است. تمام مدتی که در زمینه مشاوره مدیریت در ایرن فعالیت می کردم و تمام مدتی که برای کنکور کارشناسی ارشد آماده می شدم و تمام مدتی که مشغول تحصیل در رشته کارشناسی ارشد مدیریت کارآفرینی بودم به نوشتن در این وبلاگ ادامه دادم. بعضی وقت ها سیر تکاملی دیدگاه ها و آموخته هایم در طول زمان مشهود است. در حال حاضر مشغول تحصیل در دوره دکترای مدیریت راهبردی در دانشکده کسب و کار شولیک، دانشگاه یورک کانادا هستم. به دلیل فشردگی زیاد کارهای علمی، کمتر فرصت وبلاگنویسی دارم اما سعی می کنم همچنان بنویسم.
|
| آرشیو موضوعی |
|
كنكور و رشته مديريت و MBA كارآفريني و رشته مديريت كارآفريني |
|
RSS
|